به نام خدا
عزیزکم مبارک باشد! دندان سفید کوچکت بالاخره امروز جوانه زد!
خدا را شکر. من که خیلی خوشحالم از این رویداد سراسر شادی آفرین! و در عین حال ناراحت و نگران از وزنی که کم شد و لپ های ناز و خوردنی که آب شد !
از دو ماهگی آب ریزش دهانت شروع شد ودو سه ماه بعدش هم لثه هایش به خارش افتاد و تقریبأ از همان موقع به بعد کم کم دردهای دندان در آوردنت شروع شد تا این اواخر که بی قراری هایت کلافه ام میکردند.البته همه ی کلافه گی ام به خاطر خستگی و بیخوابی نبود.
وقتی گریه ها و بهانه گیری ها و بی قراری هایت را می دیدم دلم به می سوخت و بهتر بگویم کباب می شد و دیگر غذا از گلویم پایین نمی رفت و خواب به چشمهایم نمی آمد. خب مادرم دیگر!تعجب ندارد که! ...
حالا اما خدا را شکر کمی بهتر شده ای. البته بهتر که نه، نمی دانم. شاید فکر می کنم حالا که اولین دندانت جوانه زده، باید آرام تر باشی اما به هر حال امروز و امشب که خیلی بی قرار بودی و غذا هم نخوردی و خوابیدی.
اما لااقل نسبت به چند شب گذشته زودتر خوابیدی. حدود ساعت ١٢. این چند شب اخیر، عقربه ساعت باید از یک بامداد می گذشت تا تو خمیازه می کشیدی! و البته صبح فردایش هم تا یازده می خوابیدی! اما فردا صبح فکر کنم زودتر بیدار شوی. خداکند دندانهای بعدی ات هم یکی بعد از دیگری زود و تند وسریع جوانه بزنند و بیرون بیایند و سرو و تهش یک ماهه هم بیاید.
یک روزنوشت مفصل آماده کرده بودم برای امروزی که ممکن است آخرین روزنوشت یا حداقل یکی از آخرین روزنوشت هایی باشد که روی دامن نازنین یار حک می کنم، اما تو نمی گذاری. البته نمی شود که هم تو آرام باشی و هم من کارهایم را با آرامش انجام دهم. فقط یکی از این دو امکان پذیر است و البته تو در اولویت هستی! پس این روزنوشت را همین جا رها می کنم، تا فرصت بعدی کی و چه روزی باشد ...
وامابعد..
این هم عکس آقامحمدجوادمان که قولش را داده بودم. البته مربوط به حدود دو سه ماه پیش است.

یا الله یا رحمن یا رحیم ...
یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک ...
سلام ... در سرزمین قبله، دعاگوی همه دوستان هستم ...

من مدینه النبی هستم، همسایه قبه الخضرای حضرت رسول و غربت بقیع ... باورم نمی شود ولی ... من واقعا اینجا هستم
...
